الشيخ أبو الفتوح الرازي
347
روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )
يك ساله چون ده ساله . چون پنج سال بر آمد به شكل مردى شد . او پدر [ را ] ( 1 ) بگفت پدر بيامد و او را بديد و شادمانه شد . ابو روق گفت : چون مادر او را بزاد در غار و پنهان كرد ، هر وقت [ كه ] ( 2 ) بيامدى او را يافتى كه انگشتان خود مىمكيدى . يك بار گفت : من بنگرم تا اين كودك از اين انگشتان چه مىمكد ، انگشتان او بمكيد در يكى آب بود و در يكى شير و در يكى خرما و در [ 87 - ر ] يكى گاو روغن ، تا آنگاه كه بباليد و بزرگ شد . يك روز مادر پيش او بود ، مادر را گفت : من ربّي ، خداى من كيست ؟ گفت : من . گفت : خداى تو كيست ؟ گفت : پدرت . گفت : خداى پدرم كيست ؟ گفت : [ من ] ( 3 ) ندانم ، پدرت داند . بيامد و پدرش را خبر داد . پدر بيامد و فرزند را بديد . ابراهيم - عليه السّلام - گفت ( 4 ) : يا پدر ! خداى من كيست ؟ گفت : مادرت . گفت : خداى مادرم كيست ؟ گفت : منم ، گفت : خداى تو كيست ؟ گفت : نمرود ، گفت ( 5 ) : نمرود كيست ؟ گفت : پادشاهى است ، گفت : همچون ماست ؟ گفت : بلى ، گفت : خداى او كيست ؟ گفت خاموش . آنگه از آن غار او را برون ( 6 ) آوردند در در آخر روز آفتاب فرو شده گاو و گوسبند ( 7 ) و شتر ديد روى با شهر نهاد ( 8 ) گفت پدر ، اين چيست ؟ گفت اين گاو و گوسبند ( 9 ) و شتر است گفت لا بدّ اين را چاره نيست از آن كه ( 10 ) خالقى و آفريدگارى و روزى دهنده ( 11 ) باشد و آفرينندهء اينان و روزى دهنده آن است كه چندين سال [ در اين غار ] ( 12 ) مرا از انگشتان من روزى داد . ايشان در اين حال بودند شب درآمد و ستاره ( 13 ) برآمد ، او برنگريد آسمان ديد و ستارگان و پيش از آن نديده بود . ستاره بزرگ روشن ديد گفتند : زهره بود ، و گفتند : مشترى بود ، گفت : * ( هذا رَبِّي ) * ، فذلك قوله : * ( فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْه اللَّيْلُ ) * ، يقال : جنّ اللَّيل و اجنّه اللَّيل ، كما يقال : ذهب به و اذهبه و دخل به الدّار و « ادخله » ،
--> ( 12 - 3 - 2 - 1 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به مج ، وز افزوده شد . ( 4 ) . مج ، وز ، مت : او را گفت . ( 5 ) . اساس خداى ، با توجّه به مج ، وز زايد مىنمايد . ( 6 ) . مج ، وز ، مت ، آج ، لب : بيرون . ( 9 - 7 ) . مج ، وز : گوسپند ، مت ، آج ، لب ، آف : گوسفند . ( 8 ) . مج ، وز ، مت ، آج ، لب ، لت : نهاده . ( 10 ) . مج ، وز ، مت : كس . ( 11 ) . آج ، لب : دهندهاى . ( 13 ) . مج ، وز ، مت : ستارگان .